محمد ابراهيم آيتى
664
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
به « أربد » گفت : هنگامى كه نزد اين مرد رسيديم من او را به گفتگو مشغول مىكنم و در همان حال شمشيرى بر وى فرود آور و او را بكش . چون نزد رسول خدا رسيدند ، « عامر » گفت : اى محمّد ! با من خلوت كن . رسول خدا گفت : نه به خدا قسم تا : به خداى يگانه ايمان آورى . بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و منتظر بود كه « أربد » آنچه را قرار بود انجام دهد ، أمّا « أربد » چنان شده بود كه نه سخنى مىتوانست بگويد و نه كارى مىتوانست انجام دهد . « عامر » به رسول خدا گفت : اى محمّد ! اگر اسلام آورم چه امتيازى خواهم داشت ؟ رسول خدا گفت : « تو را است آنچه مسلمانان را است ، و بر تو است آنچه بر ديگر مسلمانان است » . گفت : اين مقام را پس از خود به من وامىگذارى ؟ رسول خدا گفت : « نه تو را در اين امر حقّى است و نه هيچ كدام از افراد قبيلهات را » . گفت : مىشود كه شهر و شهرنشينان براى تو باشد ، و باديه و باديهنشينان براى من ؟ فرمود : « نه ، ليكن چون مرد سوار كارى هستى ، تو را مهتر ستوران قرار مىدهم » . گفت : مگر حالا اين كاره نيستم ؟ مدينه را از پياده و سوارهاى كه بر سرت مىآورم پر خواهم كرد . اين سخن را گفت و از محضر رسول خدا رفت . رسول خدا دعا كرد و گفت : « خدايا ! شرّ « عامر بن طفيل » - يا شرّ اين دو يعنى : عامر و أربد - را از سر من دور گردان ، خدايا ! « بنى عامر » را به اسلام هدايت فرما ، و اسلام را از « عامر » بىنياز گردان » نوشتهاند كه : چون « عامر » و « أربد » از نزد رسول - خدا رفتند ، « عامر » به « أربد » گفت : واى بر تو اى « أربد » ! چرا به قرارى كه داشتيم عمل نكردى ؟ من چنان كه از تو مىترسيدم در روى زمين از أحدى نمىترسيدم ، امّا پس از اين هرگز از تو بيم نخواهم داشت . « أربد » گفت : بىپدر ! در قضاوت دربارهء من عجله مكن » به خدا : هرگاه تصميم مىگرفتم كه دستور تو را اجرا كنم ، چنان مىشدم كه جز تو را نمىديدم ، در اين صورت اگر تو را مىكشتم خوب بود ؟ [ 1 ]
--> [ 1 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 213 ، چاپ حلبى 1355 و طبقات ابن سعد ، ج 1 ، ص 310 ، چاپ بيروت 1380 و تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 1745 ، چاپ اروپا . م .